+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/26 و ساعت 13:34 |
عکسِ‏‎Saeid Hedayati‎‏
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/24 و ساعت 9:52 |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

" مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/21 و ساعت 11:53 |
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/21 و ساعت 11:44 |

 

شعر حیدر بابا سلام از استاد شهریار به همراه معنی فارسی

 

سلام بر حیدربابا (حیدر بابیه سلام)
سروده استاد شهریار
حیدربابا نام کوهى در زادگاه استاد محمد حسین بهجتى تبریزى ملقب به شهریار است . منظومة « حیدربابایه سلام » نخستین بار در سال ١٣٣٢ منتشر شد و از آن زمان تا کنون به زبانهاى مختلفى ترجمه شده است . لیکن ترجمه بى بدیل آن به شعر منظوم فارسى توسط دکتر بهروز ثروتیان شاهکارى ماندگار است . مترجم در توضیح هدف خود از انجام این کار بسیار دشوار مى گوید : « زیبایى یک شعر در وزن و آهنگِ کلماتِ همنشین در یک بیت و هماهنگى آواها از نظر نرمى و درشتى و حتى برداشت و فروداشتِ حرکات نهاده شده که ذوق و استعداد هنرمند آنها را به هم دوخته ، است تا خواست دل او را به صورتى مؤثر و دل انگیز بیان کند . از همین روست که هر گونه تغییر در صورتِ شعر زیبایى و دلربایى آن را پریشان مى سازد بى آنکه شاید به شکل خیالى یا معنى آن لطمه اى بزند . » با این حال مترجم معتقد است که هیچ ترجمه اى قادر به انتقال کاملِ بار احساسى و معنوى موجود در این اثر نیست .

منتقدان در توجیه ترجمه زیباى ایشان این مثل فرانسوى را متذکر شده اند که : ترجمه به زن مى ماند اگر وفادار باشدزیبا نیست واگر زیبا باشد وفادار نیست.

حیدربابا سندى زنده است ، و پرده اى رنگین و برجسته از زندگى در روستا را نشان مى دهد . مضمون اغلب بندهاى آن شایستة ترسیم و نقاشى است . زیرا از طبیعت جاندار سرچشمه مى گیرد . قلب پاک و انسان دوستِ شهریار بر صحنه ها نور مى ریزد و خوانندگان شعرش را به گذشت هاى دور مى برد . نیمى از این منظومه نامنامه و یادواره است که شاعر در آن از خویشان وآشنایان و مردم زادگاه خود و حتى چشمه ها و زمینها و صخره هاى اطراف خشگناب نام مى برد و هر یک را در شعر خود جاودانگى مى بخشد .

ادامه در ادامه ی مطلب

سلام بر حیدربابا

حیدربابایا سلام

حیدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سیلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشایش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک

ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان یاد شاد کن

حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا

قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا

سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !

منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

 

حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا

کوْل دیبینَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا

بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله

آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله


 

چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچیچگى گردد آشکار

بفشارد ابر پیرهن خود به مَرغزار

از ما هر آنکه یاد کند بى گزند باد

گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

 

حیدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

یک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بیارد به کوى من

باشد که بخت روى نماید به سوى من

 

حیدربابا ،‌ همیشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنیا همه قضا و قدر ، مرگ ومیر شد

این زال کى ز کُشتنِ فرزند سیر شد ؟

 

حیدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سویت نگاه من

دیگر خبر نشد که چه شد زادگاه من

هیچم نظر بر این رهِ پر پرپیچ و خم نبود

هیچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نیست که عمر است در گذر

نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !

در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ایم

ما را حلال کن ، که غریب آشیانه ایم

 

میراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشین

شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمین

از بهر سازِ رستمِ عاشق بیا ببین

بى اختیار سوى نواها دویدنم

چون مرغ پرگشاده بدانجا رسیدنم

 

در سرزمینِ شنگل آوا ، سیبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن میهمانِ آن

با سنگ ، سیب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !

در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم همیشه بارور از آن دیار شد

 

حیدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سینه ات به گردنه ها سوزِ سازها

پاییزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها

چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است

وین شهریارِ تُست که تنها نشسته است

 

حیدربابا ، زجادّة شهر قراچمن

چاووش بانگ مى زند آیند مرد و زن

ریزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن

بر چشمِ این گداصفتانِ دروغگو

نفرین بر این تمدّنِ بى چشم و آبرو

 

شیطان زده است گول و زِ دِه دور گشته ایم

کنده است مهر را ز دل و کور گشته ایم

زین سرنوشتِ تیره چه بى نور گشته ایم

این خلق را به جان هم انداخته است دیو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است دیو

 

هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند

انسان هوس به بستن خنجر نمى کند

بس کوردل که حرف تو باور نمى کند

فردا یقین بهشت ، ‌جهنّم شود به ما

ذیحجّه ناگزیر ،‌ محرّم شود به ما

 

هنگامِ برگ ریزِ خزان باد مى وزید

از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزید

با صوت خوش چو شیخ مناجات مى کشید

دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق

خم مى شدند جمله درختان براى حق

 

داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس

پژمرده هم مباد گل وغنچه یک نَفس

از چشمه سارِ او نرود تشنه هیچ کس

اى چشمه،خوش به حال تو کانجا روان شدى

چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

 

حیدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار

کبکت به نغمه ، وز پیِ او جوجه رهسپار

از برّة سفید و سیه ، گله بى شمار

اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را

مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

در پهندشتِ سُولى یِئر ، آن رشک آفتاب

جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پیچ و تاب

بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب

زیبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند

خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

 

وقتِ درو ،‌ به سنبله چین داسها نگر

گویى به زلف شانه زند شانه ها مگر

در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر

دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران

خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کران

 

حیدربابا ،‌ چو غرصة خورشید شد نهان

خوردند شام خود که بخوابند کودکان

وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان

از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن

چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

 

قارى ننه چو قصّة شب ساز میکند

کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند

با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند

اى کاش بازگشته به دامان کودکى

یک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

آن لقمه هاى نوشِ عسل پیشِ عمّه جان

خوردن همان و جامه به تن کردنم همان

در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !

آن روزهاى نازِ خودم را کشیدنم !

چو بى سوار گشته به هر سو دویدنم !

 

هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى

مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى

ما هم دوان ز بام و زِ دیوار ، کو به کوى

بازى کنان ز کوچه سرازیر مى شدیم

ما بى غمان ز کوچه مگر سیر مى شدیم !

 

آن شیخ و آن اذان و مناجات گفتنش

مشدى رحیم و دست یه لبّاده بردنش

حاجى على و دیزى و آن سیر خوردنش

بودیم بر عروسى وخیرات جمله شاد

ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

 

اسبِ مَلِک نیاز و وَرَندیل در شکار

کج تازیانه مى زد و مى تاخت آن سوار

دیدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار

وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !

بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

حیدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن دیار

زنها حنا – فتیله فروشند بار بار

داماد سیب سرخ زند پیش پاىِ یار

مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من

در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها

از سقّز و نبات و از این گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

نوروز بود و مُرغ شباویز در سُرود

جورابِ یار بافته در دستِ یار بود

آویخته ز روزنه ها شالها فرود

این رسم شال وروزنه خودرسم محشرى است

عیدى به شالِ نامزدان چیز دیگرى است !

 

با گریه خواستم که همان شب روم به بام

شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام

آویخته ز روزنة خانة غُلام

جوراب بست و دیدمش آن شب ز روزنه

بگریست خاله فاطمه با یاد خانْ ننه

 

در باغهاى میرزامحمد ز شاخسار

آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار

وان چیدنى به تاقچه ها اندر آن دیار

صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند

صفها به خط خاطره ام خیمه بسته اند

 

نوروز را سرشتنِ گِلهایِ چون طلا

با نقش آن طلا در و دیوار در جلا

هر چیدنى به تاقچه ها دور از او بلا

رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران

دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

 

با پیک بادکوبه رسد نامه و خبر

زایند گاوها و پر از شیر ، بام و در

آجیلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر

آتش کنند روشن و من شرح داستان

خود با زبان ترکىِ شیرین کنم بیان :

قیزلار دییه ر :‌ « آتیل ماتیل چرشنبه

آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه »

 

با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار

با کودکان دهکده مى باختم قِمار

ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار

من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها

از دوستان على و رضا یادگارها

 

نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش

پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش

از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش

دیدى که ایستاده الاغ از صداى سگ

با گوشِ تیز کرده براى بلایِ سگ

 

وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب

در بندِ ماست کُرّة خرها به پیچ و تاب

گلّه رسیده در ده و رفته است آفتاب

بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر

جز گریه چیست حاصل این کار ؟ بِهْ نگر

 

شبها خروشد آب بهاران به رودبار

در سیل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار

چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار

سگها شنیده بویِ وى و زوزه مى کشند

گرگان گریخته ، به زمین پوزه مى کشند

 

بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است

وان کلبة طویله خودش گرمخانه اى است

در رقصِ شعله،گرم شدن خود فسانه اى است

سِنجد میان شبچره با مغز گردکان

صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان

 

آمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا

با قامتى کشیده و با صحبتى رسا

در بام شد سماور سوقاتیش به پا

از بختِ بد عروسى او شد عزاى او

آیینه ماند و نامزد و هاى هایِ او

 

چشمانِ ننه قیز به مَثَل آهوى خُتَن

رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن

ترکى سروده ام که بدانند ایلِ من

این عمر رفتنى است ولى نام ماندگار

تنها ز نیک و بد مزه در کام ماندگار

 

پیش از بهار تا به زمین تابد آفتاب

با کودکان گلولة برفى است در حساب

پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب

گویى که روحم آمده آنجا ز راه دور

چون کبک ،‌ برفگیر شده مانده در حضور

 

رنگین کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پیرزن

خورشید ، روى ابر دهد تاب آن رسَن

دندان گرگ پیر چو افتاده از دهن

از کوره راه گله سرازیر مى شود

لبریز دیگ و بادیه از شیر مى شود

 

دندانِ خشم عمّه خدیجه به هم فشرد

کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد

روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد

قورى به روى سیخ تنور آمده به جوش

در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

 

جالیز را به هم زده در خانه برده ایم

در خانه ها به تخته – طبقها سپرده ایم

از میوه هاى پخته و ناپخته خورده ایم

تخم کدوى تنبل و حلوایى و لبو

خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

 

از ورزغان رسیده گلابى فروشِ ده

از بهر اوست این همه جوش و خروشِ ده

دنیاى دیگرى است خرید و فروش ده

ما هم شنیده سوى سبدها دویده ایم

گندم بداده ایم و گلابى خریده ایم

 

مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود

من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود

زان سوى رود ، نور درخشید و هر دو زود

گفتیم آى گرگ ! و دویدیم سوى ده

چون مرغ ترس خورده پریدیم توى ده

 

حیدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

لیک آن همه جوانِ تو شد پیر و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشید رفت و سایه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشید آن زمان

 

گویند روشن است چراغ خداى ده

دایر شده است چشمة مسجد براى ده

راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده

منصور خان همیشه توانمند و شاد باد !

در سایه عنایت حق زنده یاد باد !

 

حیدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟

آن مکتب مقدّسِ بر پایِ ده کجاست ؟

آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟

از من به آن آخوند گرامى سلام باد !

عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

 

تبریز بوده عمّه و سرگرم کار خویش

ما بى خبر ز عمّه و ایل و تبار خویش

برخیز شهریار و برو در دیار خویش

بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد

هر گوسفندِ گم شده ، شیرش برآب شد

 

دنیا همه دروغ و فسون و فسانه شد

کشتیّ عمر نوح و سلیمان روانه شد

ناکام ماند هر که در این آشیانه شد

بر هر که هر چه داده از او ستانده است

نامى تهى براى فلاطون بمانده است

 

حیدربابا ، گروه رفیقان و دوستان

برگشته یک یک از من و رفتند بى نشان

مُرد آن چراغ و چشمه بخشکید همچنان

خورشید رفت روى جهان را گرفت غم

دنیا مرا خرابة شام است دم به دم

 

قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو

اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو

خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو

اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد

غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

 

در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب

در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب

کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب

زانجا چو بگذرید زمینهاى خاک ماست

این قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

امروز خشگناب چرا شد چنین خراب ؟

با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟

اَمیر غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟

آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟

یا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

 

آمیرغفار سرورِ سادات دهر بود

در عرصه شکار شهان نیک بهر بود

با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود

لرزان براى حقِّ ستمدیدگان چو بید

چون تیغ بود و دست ستمکار مى برید

 

میر مصطفى و قامت و قدّ کشیده اش

آن ریش و هیکل چو تولستوى رسیده اش

شکّر زلب بریزد و شادى ز دیده اش

او آبرو عزّت آن خشگناب بود

در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

 

مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ

چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ

حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ

با جَبهتِ گشاده ، خردمند دیه بود

چشمان سبز او به زمرّد شبیه بود

 

آن سفره هاى باز پدر یاد کردنى است

آن یاریش به ایل من انشا کردنى است

روحش به یاد نیکى او شاد کردنى است

وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار

خاموش شد چراغ محبت در این دیار

 

بشنو ز میرصالح و دیوانه بازیش

سید عزیز و شاخسى و سرفرازیش

میرممّد و نشستن و آن صحنه سازیش

امروز گفتنم همه افسانه است و لاف

بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

 

بشنو ز میر عبدل و آن وسمه بستنش

تا کُنج لب سیاهى وسمه گسستنش

از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش

شاه عبّاسین دوْربوْنى ، یادش بخیر !

خشگنابین خوْش گوْنى ، یادش بخیر !

 

عمّه ستاره نازک را بسته در تنور

هر دم رُبوده قادر از آنها یکى به روز

چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور

آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود

سیخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

گویند میر حیدرت اکنون شده است پیر

برپاست آن سماور جوشانِ دلپذیر

شد اسبْ پیر و ، مى جَوَد از آروارِ زیر

ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر

بیچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

 

میر عبدل آن زمان که دهن باز مى کند

عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند

با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند

تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد

شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

 

فضّه خانم گُزیدة گلهاى خشگناب

یحیى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب

رُخساره نیز بود هنرمند و کامیاب

سید حسین ز صالح تقلید مى کند

با غیرت است جعفر و تهدید مى کند

 

از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان

غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان

در بندِ شیر خوارة خود هست عمّه جان

بیرون زند ز روزنه دود تَنورها

از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

پرواز دسته دستة زیبا کبوتران

گویى گشاده پردة زرّین در آسمان

در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان

در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه

زیبا شود جمال طبیعت در آن شکوه

 

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه

شب راه گم کند به سرازیرى ، ‌آن گروه

باشم به هر کجاى ، ز ایرانِ پُرشُکوه

چشمم بیابد اینکه کجا هست کاروان

آید خیال و سبقت گیرد در آن میان

 

اى کاش پشتِ دامْ قَیَه ، از صخره هاى تو

مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو

بینم چه رفته است و چه مانده براى تو

روزى چو برفهاى تو با گریه سر کنم

دلهاى سردِ یخ زده را داغتر کنم

 

خندان شده است غنچة گل از براى دل

لیکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل

زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل

کس نیست تا دریچة این قلعه وا کند

زین تنگنا گریزد و خود را رها کند

 

حیدربابا ، تمام جهان غم گرفته است

وین روزگارِ ما همه ماتم گرفته است

اى بد کسى که دست کسان کم گرفته است

نیکى برفت و در وطنِ غیر لانه کرد

بد در رسید و در دل ما آشیانه کرد

 

آخر چه شد بهانة نفرین شده فلک ؟

زین گردش زمانه و این دوز و این کلک ؟

گو این ستاره ها گذرد جمله زین اَلَک

بگذار تا بریزد و داغان شود زمین

در پشت او نگیرد شیطان دگر کمین

 

اى کاش مى پریدم با باد در شتاب

اى کاش مى دویدم همراه سیل و آب

با ایل خود گریسته در آن ده خراب

مى دیدم از تبار من آنجا که مانده است ؟

وین آیه فراق در آنجا که خوانده است ؟

 

من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس

فریاد من ببر به فلک ، دادِ من برس

بر جُغد هم مباد چنین تنگ این قفس

در دام مانده شیرى و فریاد مى کند

دادى طَلب ز مردمِ بیداد مى کند

 

تا خون غیرت تو بجوشد ز کوهسار

تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار

با تخته سنگهایت به رقصند و در شکار

برخیز و نقش همّت من در سما نگر

برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

 

دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه

کوْراوْغلى در سیاهى شب مى کند نگاه

قیرآتِ او به زین شده و چشم او به راه

من غرق آرزویم و آبم نمى برد

ایوَز تا نیاید خوابم نمى برد

 

مردانِ مرد زاید از چون تو کوهِ نور

نامرد را بگیر و بکن زیر خاکِ گور

چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور

بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند

وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

 

حیدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !

شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زیاد باد !

وین قصّه از حدیث من و تو به یاد باد !

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهریارِ من

عمرى است مانده در غم و دور از دیارِ من

بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا

نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا

آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا

بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون

دردلریمیز قوْى دیّکلسین ، داغ اوْلسون

 

حیدربابا ، گوْن دالووى داغلاسین !

اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین !

اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !

یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا

بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا

 

حیدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !

دؤرت بیر یانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !

بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !

دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدى

دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى

 

حیدربابا ، یوْلوم سنَّن کج اوْلدى

عؤمروْم کئچدى ، گلممه دیم ، گئج اوْلدى

هئچ بیلمه دیم گؤزللروْن نئج اوْلدى

بیلمزیدیم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار

ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اوْلوْم وار

 

حیدربابا ، ایگیت اَمَک ایتیرمز

عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بیتیرمز

نامرد اوْلان عؤمرى باشا یئتیرمز

بیزد ، واللاه ، اونوتماریق سیزلرى

گؤرنمسک حلال ائدوْن بیزلرى

 

حیدربابا ، میراژدر سَسلننده

کَند ایچینه سسدن – کوْیدن دوْشنده

عاشیق رستم سازین دیللندیرنده

یادوندادى نه هؤلَسَک قاچاردیم

قوشلار تکین قاناد آچیب اوچاردیم

 

شنگیل آوا یوردى ، عاشیق آلماسى

گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى

داش آتماسى ، آلما ،‌ هیوا سالماسى

قالیب شیرین یوخى کیمین یادیمدا

اثر قویوب روحومدا ، هر زادیمدا

 

حیدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى

گدیکلرین سازاخ چالان سازلارى

کَت کؤشنین پاییزلارى ، یازلارى

بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده

تک اوْتوروب ، سئیر ائده رم اؤزوْمده

 

حیدربابا ،‌ قره چمن جاداسى

چْووشلارین گَلَر سسى ، صداسى

کربلیا گئدنلرین قاداسى

دوْشسون بو آج یوْلسوزلارین گؤزوْنه

تمدّونون اویدوخ یالان سؤزوْنه

 

حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب

محبتى اوْرکلردن قازدیریب

قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب

سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا

باریشیغى بلشدیریب قانینا

 

گؤز یاشینا باخان اوْلسا ، قان آخماز

انسان اوْلان بئلینه تاخماز

آمما حئییف کوْر توتدوغون بوراخماز

بهشتیمیز جهنّم اوْلماقدادیر !

ذى حجّه میز محرّم اوْلماقدادیر !

 

خزان یئلى یارپاخلارى تؤکنده

بولوت داغدان یئنیب ، کنده چؤکنده

شیخ الاسلام گؤزل سسین چکنده

نیسگیللى سؤز اوْرکلره دَیَردى

آغاشلار دا آللاها باش اَیَردى

 

داشلى بولاخ داش-قومونان دوْلماسین !

باخچالارى سارالماسین ، سوْلماسین !

اوْردان کئچن آتلى سوسوز اولماسین !

دینه : بولاخ ، خیرون اوْلسون آخارسان

افقلره خُمار-خُمار باخارسان

 

حیدر بابا ، داغین ، داشین ، سره سى

کهلیک اوْخور ، دالیسیندا فره سى

قوزولارین آغى ، بوْزى ، قره سى

بیر گئدیدیم داغ-دره لر اوزونى

اوْخویئدیم‌ : « چوْبان ، قیتر قوزونى »

 

حیدر بابا ، سولى یئرین دوْزوْنده

بولاخ قئنیر چاى چمنین گؤزونده

بولاغ اوْتى اوْزَر سویون اوْزوْنده

گؤزل قوشلار اوْردان گلیب ، گئچللر

خلوتلیوْب ، بولاخدان سو ایچللر

 

بىچین اوْستى ، سونبول بیچن اوْراخلار

ایله بیل کى ، زوْلفى دارار داراخلار

شکارچیلار بیلدیرچینى سوْراخلار

بیچین چیلر آیرانلارین ایچللر

بیرهوشلانیب ، سوْننان دوروب ، بیچللر

 

حیدربابا ، کندین گوْنى باتاندا

اوشاقلارون شامین ئییوب ، یاتاندا

آى بولوتدان چیخوب ، قاش-گؤز آتاندا

بیزدن ده بیر سن اوْنلارا قصّه ده

قصّه میزده چوخلى غم و غصّه ده

 

قارى ننه گئجه ناغیل دییَنده

کوْلک قالخیب ، قاپ-باجانى دؤیَنده

قورد گئچینین شنگوْلوْسون یینده

من قاییدیب ، بیرده اوشاق اوْلئیدیم

بیر گوْل آچیب ، اوْندان سوْرا سوْلئیدیم

 

عمّه جانین بال بلله سین ییه ردیم

سوْننان دوروب ، اوْس دوْنومى گییه ردیم

باخچالاردا تیرینگَنى دییه ردیم

آى اؤزومى اوْ ازدیرن گوْنلریم !

آغاج مینیپ ، آت گزدیرن گوْنلریم !

 

هَچى خالا چایدا پالتار یوواردى

مَمَد صادق داملارینى سوواردى

هئچ بیلمزدیک داغدى ، داشدى ، دوواردى

هریان گلدى شیلاغ آتیب ، آشاردیق

آللاه ، نه خوْش غمسیز-غمسیز یاشاردیق

 

شیخ الاسلام مُناجاتى دییه ردى

مَشَدرحیم لبّاده نى گییه ردى

مشْدآجلى بوْز باشلارى ییه ردى

بیز خوْشودوق خیرات اوْلسون ، توْى اوْلسون

فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون

 

ملک نیاز ورندیلین سالاردى

آتین چاپوپ قئیقاجیدان چالاردى

قیرقى تکین گدیک باشین آلاردى

دوْلائیا قیزلار آچیپ پنجره

پنجره لرده نه گؤزل منظره !

 

حیدربابا ، کندین توْیون توتاندا

قیز-گلینلر ، حنا-پیلته ساتاندا

بیگ گلینه دامنان آلما آتاندا

منیم ده اوْ قیزلاروندا گؤزوم وار

عاشیقلارین سازلاریندا سؤزوم وار

 

حیدربابا ، بولاخلارین یارپیزى

بوْستانلارین گوْل بَسَرى ، قارپیزى

چرچیلرین آغ ناباتى ، ساققیزى

ایندى ده وار داماغیمدا ، داد وئرر

ایتگین گئدن گوْنلریمدن یاد وئرر

 

بایرامیدى ، گئجه قوشى اوخوردى

آداخلى قیز ، بیگ جوْرابى توْخوردى

هرکس شالین بیر باجادان سوْخوردى

آى نه گؤزل قایدادى شال ساللاماق !

بیگ شالینا بایراملیغین باغلاماق !

 

شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم

بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم

غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم

فاطمه خالا منه جوراب باغلادى

خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى

 

حیدربابا ، میرزَممدین باخچاسى

باخچالارین تورشا-شیرین آلچاسى

گلینلرین دوْزمه لرى ، طاخچاسى

هى دوْزوْلر گؤزلریمین رفینده

خیمه وورار خاطره لر صفینده

 

بایرام اوْلوب ، قیزیل پالچیق اَزَللر

ناققیش ووروب ، اوتاقلارى بَزَللر

طاخچالارا دوْزمه لرى دوْزللر

قیز-گلینین فندقچاسى ، حناسى

هَوَسله نر آناسى ، قایناناسى

 

باکى چى نین سؤزى ، سوْوى ، کاغیذى

اینکلرین بولاماسى ، آغوزى

چرشنبه نین گیردکانى ، مویزى

قیزلار دییه ر : « آتیل ماتیل چرشنبه

آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه »

 

 

 

یومورتانى گؤیچک ، گوللى بوْیاردیق

چاققیشدیریب ، سینانلارین سوْیاردیق

اوْیناماقدان بیرجه مگر دوْیاردیق ؟

على منه یاشیل آشیق وئرردى

ارضا منه نوروزگوْلى درردى

 

نوْروز على خرمنده وَل سوْرردى

گاهدان یئنوب ، کوْلشلرى کوْرردى

داغدان دا بیر چوْبان ایتى هوْرردى

اوندا ، گؤردن ، اولاخ ایاخ ساخلادى

داغا باخیب ، قولاخلارین شاخلادى

 

آخشام باشى ناخیرینان گلنده

قوْدوخلارى چکیب ، وورادیق بنده

ناخیر گئچیب ، گئدیب ، یئتنده کنده

حیوانلارى چیلپاق مینیب ، قوْواردیق

سؤز چیخسایدى ، سینه گریب ، سوْواردیق

 

یاز گئجه سى چایدا سولار شاریلدار

داش-قَیه لر سئلده آشیب خاریلدار

قارانلیقدا قوردون گؤزى پاریلدار

ایتر ، گؤردوْن ، قوردى سئچیب ، اولاشدى

قورددا ، گؤردوْن ، قالخیب ، گدیکدن آشدى

 

قیش گئجه سى طؤله لرین اوْتاغى

کتلیلرین اوْتوراغى ، یاتاغى

بوخاریدا یانار اوْتون یاناغى

شبچره سى ، گیردکانى ، ایده سى

کنده باسار گوْلوْب – دانیشماق سسى

 

شجاع خال اوْغلونون باکى سوْقتى

دامدا قوران سماوارى ، صحبتى

یادیمدادى شسلى قدى ، قامتى

جؤنممه گین توْیى دؤندى ، یاس اوْلدى

ننه قیزین بخت آیناسى کاس اوْلدى

 

حیدربابا ، ننه قیزین گؤزلرى

رخشنده نین شیرین-شیرین سؤزلرى

ترکى دئدیم اوْخوسونلار اؤزلرى

بیلسینلر کى ، آدام گئدر ، آد قالار

یاخشى-پیسدن آغیزدا بیر داد قالار

 

یاز قاباغى گوْن گوْنئیى دؤیَنده

کند اوشاغى قار گوْلله سین سؤیَنده

کوْرکچى لر داغدا کوْرک زوْیَنده

منیم روحوم ، ایله بیلوْن اوْردادور

کهلیک کیمین باتیب ، قالیب ، قاردادور

 

قارى ننه اوزاداندا ایشینى

گوْن بولوتدا اَییرردى تشینى

قورد قوْجالیب ، چکدیرنده دیشینى

سوْرى قالخیب ، دوْلائیدان آشاردى

بایدالارین سوْتى آشیب ، داشاردى

 

خجّه سلطان عمّه دیشین قیساردى

ملا باقر عم اوغلى تئز میساردى

تندیر یانیب ، توْسسى ائوى باساردى

چایدانیمیز ارسین اوْسته قایناردى

قوْورقامیز ساج ایچینده اوْیناردى

 

بوْستان پوْزوب ، گتیرردیک آشاغى

دوْلدوریردیق ائوده تاختا-طاباغى

تندیرلرده پیشیرردیک قاباغى

اؤزوْن ئییوْب ، توخوملارین چیتداردیق

چوْخ یئمکدن ، لاپ آز قالا چاتداردیق

 

ورزغان نان آرموت ساتان گلنده

اوشاقلارین سسى دوْشردى کنده

بیزده بویاننان ائشیدیب ، بیلنده

شیللاق آتیب ، بیر قیشقریق سالاردیق

بوغدا وئریب ، آرموتلاردان آلاردیق

 

میرزاتاغى نان گئجه گئتدیک چایا

من باخیرام سئلده بوْغولموش آیا

بیردن ایشیق دوْشدى اوْتاى باخچایا

اى واى دئدیک قورددى ، قئیتدیک قاشدیق

هئچ بیلمه دیک نه وقت کوْللوکدن آشدیق

 

حیدربابا ، آغاجلارون اوجالدى

آمما حئییف ، جوانلارون قوْجالدى

توْخلیلارون آریخلییب ، آجالدى

کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى

قوردون گؤزى قارانلیقدا بَرَلدى

 

ائشیتمیشم یانیر آللاه چیراغى

دایر اوْلوب مسجدیزوْن بولاغى

راحت اوْلوب کندین ائوى ، اوشاغى

منصورخانین الی-قوْلى وار اوْلسون

هاردا قالسا ، آللاه اوْنا یار اوْلسون

 

حیدربابا ، ملا ابراهیم وار ، یا یوْخ ؟

مکتب آچار ، اوْخور اوشاقلار ، یا یوْخ ؟

خرمن اوْستى مکتبى باغلار ،‌ یا یوْخ ؟

مندن آخوندا یتیررسن سلام

ادبلى بیر سلامِ مالاکلام

 

خجّه سلطان عمّه گئدیب تبریزه

آمما ، نه تبریز ، کى گلممیر بیزه

بالام ، دورون قوْیاخ گئداخ ائممیزه

آقا اؤلدى ، تو فاقیمیز داغیلدى

قوْیون اوْلان ، یاد گئدوْبَن ساغیلدى

 

حیدربابا ، دوْنیا یالان دوْنیادى

سلیماننان ، نوحدان قالان دوْنیادى

اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنیادى

هر کیمسَیه هر نه وئریب ، آلیبدى

افلاطوننان بیر قورى آد قالیبدى

 

حیدربابا ، یار و یولداش دؤندوْلر

بیر-بیر منى چؤلده قوْیوب ، چؤندوْلر

چشمه لریم ، چیراخلاریم ، سؤندوْلر

یامان یئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى

دوْنیا منه خرابه شام اوْلدى

 

عم اوْغلینان گئدن گئجه قیپچاغا

آى کى چیخدى ، آتلار گلدى اوْیناغا

دیرماشیردیق ، داغلان آشیردیق داغا

مش ممى خان گؤى آتینى اوْیناتدى

تفنگینى آشیردى ، شاققیلداتدى

 

حیدربابا ، قره کوْلون دره سى

خشگنابین یوْلى ، بندى ، بره سى

اوْردا دوْشَر چیل کهلیگین فره سى

اوْردان گئچر یوردوموزون اؤزوْنه

بیزده گئچک یوردوموزون سؤزوْنه

 

خشگنابى یامان گوْنه کیم سالیب ؟

سیدلردن کیم قیریلیب ، کیم قالیب ؟

آمیرغفار دام-داشینى کیم آلیب ؟

بولاخ گنه گلیب ، گؤلى دوْلدورور ؟

یاقورویوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟

 

آمیر غفار سیدلرین تاجییدى

شاهلار شکار ائتمه سى قیقاجییدى

مَرده شیرین ، نامرده چوْخ آجییدى

مظلوملارین حقّى اوْسته اَسَردى

ظالم لرى قیلیش تکین کَسَردى

 

میر مصطفا دایى ، اوجابوْى بابا

هیکللى ،ساققاللى ، توْلستوْى بابا

ائیلردى یاس مجلسینى توْى بابا

خشگنابین آبروسى ، اَردَمى

مسجدلرین ، مجلسلرین گؤرکَمى

 

مجدالسّادات گوْلردى باغلارکیمى

گوْروْلدردى بولوتلى داغلارکیمى

سؤز آغزیندا اریردى یاغلارکیمى

آلنى آچیق ، یاخشى درین قاناردى

یاشیل گؤزلر چیراغ تکین یاناردى

 

منیم آتام سفره لى بیر کیشییدى

ائل الیندن توتماق اوْنون ایشییدى

گؤزللرین آخره قالمیشییدى

اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر

محبّتین چیراخلارى سؤنوْبلر

 

میرصالحین دلى سوْلوق ائتمه سى

میر عزیزین شیرین شاخسِى گئتمه سى

میرممّدین قورولماسى ، بیتمه سى

ایندى دئسک ، احوالاتدى ، ناغیلدى

گئچدى ، گئتدى ، ایتدى ، باتدى ، داغیلدى

 

میر عبدوْلوْن آیناداقاش یاخماسى

جؤجیلریندن قاشینین آخماسى

بوْیلانماسى ، دام-دوواردان باخماسى

شاه عبّاسین دوْربوْنى ، یادش بخیر !

خشگنابین خوْش گوْنى ، یادش بخیر !

 

ستاره عمّه نزیک لرى یاپاردى

میرقادر ده ، هر دم بیرین قاپاردى

قاپیپ ، یئیوْب ، دایچاتکین چاپاردى

گوْلمه لیدى اوْنون نزیک قاپپاسى

عمّه مینده ارسینینین شاپپاسى

 

حیدربابا ، آمیر حیدر نئینیوْر ؟

یقین گنه سماوارى قئینیوْر

داى قوْجالیب ، آلت انگینن چئینیوْر

قولاخ باتیب ، گؤزى گیریب قاشینا

یازیق عمّه ، هاوا گلیب باشینا

 

خانم عمّه میرعبدوْلوْن سؤزوْنى

ائشیدنده ، ایه ر آغز-گؤزوْنى

مَلْکامِدا وئرر اوْنون اؤزوْنى

دعوالارین شوخلوغیلان قاتاللار

اتى یئیوْب ، باشى آتیب ، یاتاللار

 

فضّه خانم خشگنابین گوْلییدى

آمیریحیا عمقزینون قولییدى

رُخساره آرتیستیدى ، سؤگوْلییدى

سیّد حسین ، میر صالحى یانسیلار

آمیرجعفر غیرتلى دیر ، قان سالار

 

سحر تئزدن ناخیرچیلار گَلَردى

قوْیون-قوزى دام باجادا مَلَردى

عمّه جانیم کؤرپه لرین بَلَردى

تندیرلرین قوْزاناردى توْسیسى

چؤرکلرین گؤزل اییى ، ایسیسى

 

گؤیرچینلر دسته قالخیب ، اوچاللار

گوْن ساچاندا ، قیزیل پرده آچاللار

قیزیل پرده آچیب ، ییغیب ، قاچاللار

گوْن اوجالیب ، آرتارداغین جلالى

طبیعتین جوانلانار جمالى

 

حیدربابا ، قارلى داغلار آشاندا

گئجه کروان یوْلون آزیب ، چاشاندا

من هارداسام ، تهراندا یا کاشاندا

اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى

خیال گلیب ، آشیب ، گئچر اوْنلارى

 

بیر چیخئیدیم دام قیه نین داشینا

بیر باخئیدیم گئچمیشینه ، یاشینا

بیر گورئیدیم نه لر گلمیش باشینا

منده اْونون قارلاریلان آغلاردیم

قیش دوْندوران اوْرکلرى داغلاردیم

 

حیدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى

آمما حئیف ، اوْرک غذاسى قاندى

زندگانلیق بیر قارانلیق زینداندى

بو زیندانین دربچه سین آچان یوْخ

بو دارلیقدان بیرقورتولوب ، قاچان یوْخ

 

حیدربابا گؤیلر بوْتوْن دوماندى

گونلریمیز بیر-بیریندن یاماندى

بیر-بیروْزدن آیریلمایون ، آماندى

یاخشیلیغى الیمیزدن آلیبلار

یاخشى بیزى یامان گوْنه سالیبلار

 

بیر سوْروشون بو قارقینمیش فلکدن

نه ایستیوْر بو قوردوغى کلکدن ؟

دینه گئچیرت اولدوزلارى الکدن

قوْى تؤکوْلسوْن ، بو یئر اوْزى داغیلسین

بو شیطانلیق قورقوسى بیر ییغیلسین

 

بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن

باغلاشئیدیم داغدان آشان سئلینن

آغلاشئیدیم اوزاق دوْشَن ائلینن

بیر گؤرئیدیم آیریلیغى کیم سالدى

اؤلکه میزده کیم قیریلدى ، کیم قالدى

 

من سنون تک داغا سالدیم نَفَسى

سنده قئیتر ، گوْیلره سال بوسَسى

بایقوشوندا دار اوْلماسین قفسى

بوردا بیر شئر داردا قالیب ، باغیریر

مروّت سیز انسانلارى چاغیریر

 

حیدربابا ، غیرت قانون قاینارکن

قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن

اوْ سیلدیریم داشلارینان اوْینارکن

قوْزان ، منیم همّتیمى اوْردا گؤر

اوردان اَییل ، قامتیمى داردا گؤر

 

حیدربابا . گئجه دورنا گئچنده

کوْراوْغلونون گؤزى قارا سئچنده

قیر آتینى مینیب ، کسیب ، بیچنده

منده بوردان تئز مطلبه چاتمارام

ایوز گلیب ، چاتمیونجان یاتمارام

 

حیدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگینان

نامردلرین بورونلارین اوْغگینان

گدیکلرده قوردلارى توت ، بوْغگینان

قوْى قوزولار آیین-شایین اوْتلاسین

قوْیونلارون قویروقلارین قاتلاسین

 

حیدربابا ، سنوْن گؤیلوْن شاد اوْلسون

دوْنیا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون

سنَّن گئچن تانیش اوْلسون ، یاد اوْلسون

دینه منیم شاعر اوْغلوم شهریار

بیر عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار

 

ادامه مطلب

icon برچسب ها:

, , , , , , , , , , ,

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/21 و ساعت 11:40 |
نوشته لیلا بر روی کتیبه خودش ، 9 ماه پیش مشاهده
عقاب و كلاغ (شعری از دکتر پرویز خانلری)
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید
لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود دكتر پرویز خانلری
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/21 و ساعت 11:32 |
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/21 و ساعت 11:31 |
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/19 و ساعت 14:21 |
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺯﺣﻤﺖ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮐﺸﻒ ﮐﻨﺪ
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﺪ ...
ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺴﺮﻭﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ :
ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﻭ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻨﺪ
ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ
ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ
ﺍﺯ ﺗﻮﯾﺶ ﺑﭙﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻭ ﻫﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧد
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﺪ:
"ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ"
چقدر آدمها تنها شده اند...
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/19 و ساعت 14:20 |

 

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/19 و ساعت 14:11 |

حدیث بی قراری

اشعار فدریکو گارسیا لورکا ترجمه احمد شاملو

 

اشعار فدریکو گارسیا لورکا ترجمه احمد شاملو

فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايتبارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس – دشت حاصلخيز غرناطه – در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بيمار بود، نمی توانست راه برود و به بازيهای کودکانه رغبتی نشان نمی داد. اما به شنيدن افسانه ها و قصه هايی که خدمتکاران و روستاييان می گفتند و ترانه هايی که کوليان می خواندند شوقی عجيب داشت… عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگر در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق ناميشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد. بدين سان نخستين آموزگاران لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن بدو آموخت و نيز با موسيقی آشنايش کرد، و مزرعه خانوادگی او بود که در آن سنتهای کهن آندلس را شناخت و با ترانه های خيال انگيز کوليان چنان انس گرفت که برای سراسر عمر کليد قلعه جادويی شعر را در دستهای معجزه گر او نهاد. لورکا سالهای فراوانی در دارلعلم گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشته خاصی را در هيچيک از اين دو به پايان نبرد و در عوض فرهنگ و ادب اسپانيايی را به خوبی آموخت. از او شاعری بار آورد که آگاهی عميقش از فرهنگ عاميانه اسپانيايی حيرت انگيز است و تمام اسپانيا در خونش می تپد. هنگامی که رژيم جمهوری مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود که تياتر را به ميان مردم ببرد اقدام به ايجاد گروه نمايشی سياری از دانشجويان کرد که نام لابارکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهری به شهری و از روستايی به روستايی در حرکت بود و نمايشنامه های فراوانی را بر صحنه آورد. در پنج ساه آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند. لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا – در نيمه شب 19 اوت 1936 – به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود. لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست.

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/19 و ساعت 13:57 |

 

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/19 و ساعت 13:49 |
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی
-
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری بکن
نگذار که با آرامی بمیری

!شادی را فراموش نکن

"پابلو نرودا"
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 92/11/19 و ساعت 13:30 |

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 91/06/08 و ساعت 15:23 |
بدون شرح

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 91/01/05 و ساعت 12:17 |
فیلم لو رفته از بروسلی که تا حالا ندیده اید ...
بروسلی در حال بازی پینگ پنگ اما با نانچیکو.حتمی نگاهش کنید. به علت قدیمی بودن فیلم و کیفیت پائین فیلم که از مرجع همین گونه استخراج شده از شما پوزش میطلبم اما خدایی ارزش دیدن رو داره ،
ارسال کامنت
+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 90/12/28 و ساعت 14:35 |
ورزش های رزمی - هنر های رزمی

هنر های رزمی 武道

آشنایی با تای چی چوان ووشو می توان حرکات ووشو را به سیستم سخت ( خارجی ) و نرم ( درونی ) طبقه بندی نمود .که در سیستم سخت (بیرونی) بیشتر به حرکات و تمرینات عضلانی و قدرتی تکیه شده و آمادگی فیزیکی از اهمیت بالایی برخوردار است .اما سیستم نرم درونی برپایه نیروی درونی ، ذخیره و کاربرد آن استوار است . از معروف ترین سبک های آن می توان به تای چی چوان ، هسینگ آی و پاکواژان اشاره کرد

 





ضربات قدرتی و بعلت زنده بودن حرکات در نانچوان و استفاده از انرژی و حالات خاص تنفسی و اجرای سفت و سخت

حرکات ، در بین نوجوانان از طرفداران زیادی برخوردار است . سبک نانچوان مثل بقیه سبکهای ووشو در قسمت مسابقاتی

از دو قسمت تالو و سانشو (مبارزه) تشکیل یافته است.دراین سبک ضربات با قدرت خاصی به بطرف حریف گسیل

میشوند. از مشخصات این سبک حرکات کوتاه با جهشهای مخصوص بخود میباشد به علت حرکات قوی و نانچوان یا به

عبارت دیگر سبک بوکس جنوب بطور وسیع در جنوب چین مورد تمرین وآموزش قرار میگیرد این سبک در زمانن سلسله

مینگ (۱۳۶۸-۱۶۴۴) بنیان گذاری شد. سبک نانچوان ایستایی ضربدری دارد وبراین اساس وبخاطر داشتن سطح اتکای

بیشتر دارای استقرار های قوی وپایدار تری است. 


ادامه مطلب


چانگ چوان در ترجمه به معنای مشت بلند می باشد که در ووشو بعنوان سبک مشت بلند شائولین و یا کونگ فوی مشت بلند معروف است .


ادامه مطلب
ووشو ( wushu) ( 武術) به هنرهای رزمی کشور چین گفته می‌شود که در آن انواع مختلف حرکات جهت سلامتی جسم


و روح و دفاع از خود در نظر گرفته شده‌است. در چین باستان از هنرهای رزمی برای دفاع از سرزمین یا خود یا خانواده از


دشمنان، راهزنان و غیره استفاده می‌شد.

امروزه ووشو بصورت یک ورزش استاندارد جهانی به مردم جهان ارائه شده‌است و فقط منحصر به کشور چین نیست و مردم

کشورهای مختلف برای بهره گیری از خواص طبی وشرکت در رقابتهای قهرمانی این رشته ورزشی را تمرین می‌کنند.

هنر رزمی ووشو بطور کلی در مسابقات در دو بخش ارائه می‌شود:








  • زمینه تالو (اجرای فرمهای سنتی چینی بصورت زیبا به همراه حرکات آکروباتیک)

تالو یکی از بخش‌های ورزش ووشو می‌باشد. در این بخش به اجرای فرمهای سنتی چینی همراه با دربرگیری انعطاف،

استحکام، استقامت و تمرکز استفاده می‌شود.

این بخش به زیرشاخه‌های متعددی برای نمایش فرهای تالو تبدیل شده است که همه آنها در همان مجموعه تالو گردآوری

شده‌اند و به عنوان پیکره‌ای واحد از آنها در مسابقات استفاده می‌شود.

  •     زمینه سانشو (مبارزه آزاد بر روی سکو با استفاده از دستان و پاها و زیرگیری)

سانشو (سان دا): سان ‌دا  در دو گروه سان‌دا آقایان و بانوان در مسابقات بین‌المللی برگزار می‌گردد این بخش از رشته

ووشو از ساختاری خاص از جمله تلفیق ضربات دست (همانند رشته بوکس)، ضربات پا (همانند رشته تکواندو) و درگیری

(همانند رشته کشتی) تشکیل شده است. به همین دلیل سان‌دا را می‌توان از جمله یکی از نفس‌گیرترین رشته‌های

ورزشی و یکی از کارآمدترین رشته‌های ورزشی در نظر گرفت.

سه سبک اصلی ووشو چانگ چوان،نان چوان وتای چی چوان می‌باشد. درمسابقات بین‌المللی فرمهای استاندارد

وحرفه‌ای ازاین سبکها اجرامیشود. چانگ چوان یک سبک شمالی است و واژه چانگ چوان به معنی مشت بلند

می‌باشد.در این سبک از حرکات بادستان وپاهای کشیده وحرکات زیبای آکروباتیک استفاده می‌شود. نان چوان یک سبک

جنوبی است و بیشترحرکات آن انفجاری و باسرعت است ونمایانگردرگیریهای نزدیک می‌باشد. تای چی سبکی است که

برپایه انرژی چی بناشده است وبه تقویت بدن هم ازنظرجسمی وهم از نظرروحی می‌پردازد.در این سبک حرکات آرام

همراه باتنفس اصولی انرژی بدن راتنظیم می‌کند.


ادامه مطلب











+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 90/11/19 و ساعت 16:50 |
ورزش های رزمی - هنر های رزمی

هنر های رزمی 武道

کونگ‌فو توآ یک هنر رزمی ایرانی و یکی از سبک‌های ورزش کونگ‌فو است که بر بدن و روان سالم‌تر تاکید می‌کند. این ورزش با بهره‌گیری از تجربهٔ استاد پروفسور ابراهیم میرزایی در زمینه‌های رشته‌های مختلف رزمی و جنگ‌های چریکی، در سال ۱۳۵۱ بنیان‌گزاری پس از گذراندن مراحل آزمایش در باشگاه سرباز (پهلوی سابق) فعالیت رسمی خود را با تاسیس دانشکده انشاء تن و روان در سال ۱۳۵۲ آغاز نموده است.

کونگ فو توآ

کونگ‌فو توآ دارای هفت مایگاه (بخش) است که به غیر از مایگاه اول که به حرکات فیزیکی و فعالیت‌های بدنی می‌پردازد، بقیه به جنبه‌های علمی، عرفانی و پزشکی در خصوص تن و روان اشاره دارد.

اصول اساسی کونگ‌فو توآ توسط ابراهیم میرزایی در کتابی به عنوان کاراته و ذن انتشار یافته است.

ابراهیم میرزایی پس از گذرندان دوره‌های مختلف رزمی در رشته‌هایی همچون کونگ‌فو، کاراته، تکواندو و دوره‌های سخت تکاوری نزد مربیان بزرگ انگلیسی، ژاپنی، کره‌ای و آمریکایی در کشورهای مختلف و همچنین کسب درجاتی همچون دان ۷ افتخاری کاراته، دان 4 تکواندو و مدرک دکترای تن و روان تا سال ۱۳۴۹؛ نگارش کتابی با عنوان کاراته و ذن را آغاز کرد که در سال ۱۳۵۱ انتشار یافت. سَبْک جدیدی از کونگ‌فو به نام "توآ" که در این کتاب به آن پرداخته شده، از همان سال مراحل آزمایش خود را در باشگاه سرباز (پهلوی سابق) گذراند و در نهایت در سال ۱۳۵۲ با تاسیس دانشکده تن و روان فعالیت رسمی خود را آغاز نمود.

از آن‌جایی که کونگ‌فو توآ با فیزیک بدنی جوانان ایران در آن دوره تناسب خاصی داشت، همراهان این ورزش توانستند موفقیت‌های چشمگیری در مقایسه با ورزش‌های رزمی دیگر در ایران کسب کنند. این امر موجب شد تا در کمتر از ۵ سال جمعیت زیادی به سوی این ورزش جذب شوند. اما در سال ۱۳۵۶ در پی اختلاف بین ابراهیم میرزایی و شاهپور غلامرضا (مسئول ورزش وقت)، دانشکده انشاء تن و روان تعطیل شد و جمعیت همراهان کونگ‌فو توآ در پارک‌ها، سالن‌های کوچک خصوصی و سوله‌های اجاره‌ای به فعالیت خود ادامه دادند.

بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم پهلوی تقریباً تمام سالن‌های ورزشی باشگاه تاج تحت مدیریت و حفاظت همراهان کونگ فوتوآ قرار گرفت و فعالیت ورزشی با دیگر آغاز شد و کونگ‌فو توآ حدود ۲ سال موفقیت‌های چشمگیری را کسب نمود. در سال ۱۳۶۰ به سبب فعالیت‌های سیاسی ابراهیم میرزایی بار دیگر فعالیت باشگاه‌های کونگ‌فو توآ ممنوع شد و تا سال ۱۳۷۰ همراهان این ورزش به صورت مخفیانه به معرفی و آموزش این ورزش می‌پرداختند. در سال ۱۳۷۰ با پیگیری‌های مستمر همراهان این فعالیت کونگ فوتوآ با عنوان "انجمن کونگ‌فو توآ" به‌طور رسمی زیر نظر فدراسیون کاراته آغاز شد. در اواخر سال ۱۳۷۱ فدراسیون کونگ فو، ووشو و رزم آوران تشکیل شد و در سال ۱۳۷۸ به‌نام فدراسیون ورزشهای رزمی تغییر نام یافت. در سال ۱۳۷۹ تحت عنوان کمیته مستقل کونگ فوتوآ فعالیت نمود و مجدداً در سال ۱۳۸۱ در زمره سبک‌های فدراسیون ورزشهای رزمی درآمد.

کونگ فو توآ

لباس

در اصل لباس کونگ‌فو توآ، تفاوت ساختاری خاصی با لباس کونگ‌فو ندارد ولی در مجموع لباسی که دراین هنر به‌کار می‌رود از شرایط خاصی برخوردار است. از استحکام و دوام زیادی برخوردار بوده و تامین کننده میدان حرکتی دست، پا وتنه می‌باشد.

پیراهن ساده ومعمولی که تمام قسمت‌های بدن را می پوشاندواز هدر رفتن انرژی بدن جلوگیری می‌کند، معمولاً از جنس نخی و الیاف طبیعی است تا عرق بدن را جذب کند. کمرشلوار کونگ‌فو چنان طراحی شده که مهره‌های قوس کمری ستون مهره را محافظت می‌کند (درهنگام وارد شدن نیرو و فشارهای زیاد از لغزیدن مهره‌ها به روی هم وآسیب دیده گی آنها جلوگیری می‌کند) ودرقسمت مچ پا نیز شلوار کونگ‌فو عضلات و زردپی‌های مچ پا رامحکم نگه می‌دارد واز آسیب دیدگی آنها جلوگیری می‌کند.

رنگ لباس

لباس کونگ‌فو سیاه رنگ می‌باشد.

از نظر علمی رنگ سیاه انرژی را در خود جذب کرده و ازهدررفتن انرژی جلوگیری می‌کند. درکونگ‌فو سیاهی رنگ مقدسی می‌باشد؛ بدین منظور که رنگ سیاه درمقابل رنگ‌های دیگر مقاومت می‌کند ونفوذ هرگونه رنگ درآن بی‌اثر است. از نظر علمی رنگ سیاه نمی گذارد انرژی بدن که در اثر سوخت وساز تولید می‌شود از دست برود و آن را در خود نگه می‌دارد واز پیری زودرس و خستگی و کوفتگی عضلات جلوگیری می‌کند.

خط‌ها

خط یک ( آناتوآ )

آناتوآ با 515 تکنیک، ترکیب و عکس‌العمل‌سازی و خاصیت‌های موجی بر اسرار هندسی و خلاف حرکت بدنی در مسیر عالم ذرات است.

خط دو ( آتادو )

آتادو با 317 تکنیک، ترکیب و عکس‌العمل‌سازی و خاصیت‌های خلاف موجی به منظور برگردان عالم ذرات و اندیشه حیات است.

خط سه ( سوتو )

به معنای مرز دانایی و خروج از دایره خام عقلی و انهدام ترس از زندگی به معنای تو و من و طبیعت مربوط به من و توست.

خط چهار ( سامسامائه )

سامسامائه اوج قدرت فیزیکی تن در محور هندسی با 4179 تکنیک، ترکیب و عکس‌العمل‌سازی با رسیدگی تن و روان می‌باشد.

خط پنج ( مایانا )

به معنای انهدام اختلالات و نابود کردن ناهنجاری‌ها و مبارزهٔ انسان در مرز آشکار و پنهان به درک اندیشه هاست.

خط شش ( کوانه و وست مایانا )

به معنای صفوف نامناسب انسانی، ناهنجاری‌های روانی، عدم آشنایی بر پزشکی و ترسان از ورود به جهان تفکر آمیز و فلسفه‌گرایی و مجبور کردن انسان به درک آشکار عالم پنهانی که این نیرو تکی بر هدف مایگاه توآ سروده دانایی است.

خط هفت ( وای ما با تو یا پنجهٔ مرگ )

این معنا در کونگ‌فو توآ از هفت مایگاه نیایش به سازندگان اندیشه و داوری انسان‌ها به شناخت و بررسی‌ها و ایجاد انسان به بینش‌ها و دانش‌ها و ترکیب هاست؛ با 3301 تکنیک، ترکیب و عکس‌العمل‌سازی. پنجهٔ مرگ ساختهٔ پروفسور ابراهیم میرزایی، اوج خشونت انسان و فریاد و طغیان انسان بر ستمگری‌هاست.

مراسم خون

مراسم خون نام مراسم ویژه‌ای در کونگ‌فو توآ می‌باشد که طی آن همراهان شایسته، خون خود را به پاس احترام به خون شهیدان راه حق و تداوم بخشیدن به آن روی اوتایمی می‌ریزند. توآکاران معتقدند اگر کسی برای اوتایمی معبدش خون دهد، برای وطنش جان خواهد داد.

هفت مایگاه

مایگاه یکم

علم فیزیولوژیکی فعالیت‌های بدن انسانی

مایگاه دوم

انشاء علوم انسانی

مایگاه سوم

روانشناسی تکنولوژی

مایگاه چهارم

انشاء پزشکی

مایگاه پنجم

فلسفه‌گرائی یا نگرش تفکرآمیز

مایگاه ششم

روح روان

مایگاه هفتم

جهان مجهولات: فراتر از خویشتن.

کونگ فو توآ 

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 90/11/19 و ساعت 16:45 |
جکی چان : 

     ( جکی چان ) یکی از محبوب ترین چهره های سینمایی است . او میگوید که در خانواده فقیری در       ( هنگ کنگ ) به دنیا آمد و خانواده او به قدری فقیر بودند که او را به یک زوج پولدار انگلیسی ، تقریباٌ فروختند ! و در نتیجه ، او تنها نان آور خانواده شد . ( جکی ) در سن هفت سالگی در ( انستیتوی تحقیقاتی اپرای چینی ) نام نویس کرد و به مدت ده سال در( اپرای چین ) تحت تعلیم فشرده و سختی در زمینه ( اکروبات ) و ورزشهای رزمی قرار گرفت . در نوجوانی ، اولین فیلم خود را بازی کرد و تا سن  20 سالگی حدود 25 فیلم بازی کرد . او در نقش ( بدل ) در  فیلم ها ظاهر می شد و بعد ها ، از او به عنوان جانشین ( بروس لی ) نام بردند .او اوایل در نقش های بسیار جدی بازی می کرد و در یکی از فیلم هایش ، در پی انتقام گرفتن از عامل مرگ (بروس لی) بود . بعد ها ، جکی ، در فیلمهای خنده آور بازی کرد و به چهره ای محبوب و مشهور مبدل گشت . او در سال 1978 به بعد ، فیلم نامه ها را خود می نوشت و کارگردانی می کر د . بهترین فیلم های ( هنگ کنگی ) او ( پروژه آ ۱۹۳۸) ، و ( داستان پلیس 1985 ) ، ( خدای آرمور 1986 ) و یک فیلم به نام ( داستان جنایی ) که جایزه ( اسب طلایی ) را برد ( 1993 ) و کسب عناوین زیاد . جکی ، با وجود آنکه در آسیا و اروپا معروف شد ولی در آمریکا به دل های سینما روها ، رخنه نکرده بود . او در یکی از فیلم هایش ( رامبل در برانکس ) تماشاچیان را با بازی خود مبهوت کرد و به دلهای انگلیسی زبانان راه یافت . ( چان ) با بازی در دو فیلم ( ساعت شلوغی ) و ( ظهر شانگهای ) که یک فیلم خنده آور بود ، محبوب دل ها شد . در فیلم ( ظهر شانگهای ) ، جکی در نقش یک محافظ خانواده سلطنتی بازی می کرد که برای یافتن دختر امپراتور ربوده شد ، به آمریکا سفر می کند تا او را نجات دهد . ( جکی چان ) یک سریال به نام ( ماجرا های جکی چان ) برای بچه ها تهیه دیده که همراه خواهر زاده یازده ساله خود ، به کشور های مختلف سفر می کند تا ( هفت دیو ) را که در صدد تسخیر دنیا هستند ، دستگیر کنند .

* یک سوال از جکی چان :اگر هنر پیشه نبودی ، دلت میخواست چه کاره می شدی ؟

* من واقعا دلم میخواست یک پاسبان می شدم . به همین دلیل داستان های من در مورد مامورن و پاسبانان است زیرا عقیده دارم که آنها واقعا می توانند کمک کنند یا اینکه یک ارتشی بودم و از میهنم دفاع می کردم .  

 

                                                                                                    Go to fullsize image

 

 

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 90/11/19 و ساعت 16:41 |
جت لی :

در 26 آپریل 1963 در بی جینگ چین به دنیا آمد .

نام اصلیش لی لیانجی است .

او آخرین فرزند خانواده بوده و 2 خواهر و 2 برادر دارد .

 همسرش نينا لی چی بازيگر و متولد 31 دسامبر 1961 در شانگهای چين است . آنها در 19 سپتامبر 1999 با هم ازدواج کردند و يک دختر به نام جين دارند که در 19 آوريل 2000 به دنيا آمد . جت از همسر قبليش کيوآنگ هااونگ هم 2 دختر دارد. آنها در سال 1990 جدا شدند . از بهترین های آسیایی در سینما و هم پای جکی چان به شمار میرود . فیلمهای پرسرعت  و همراه با کمی طنز، او را به چهره ای محبوب بدل کرده است . وقتی 2 سال داشته پدرش می میرد و پسرها مجبور می شوند همپای مادر کار کنند .  او آرزوی داشتن یک دوچرخه را داشته که تا موقع جوانی به آن نمی رسد . او اوقات بیکاری را به باشگاه ووشو بی جینگ می رود و صادقانه کار می کند . تا جایی که پس از مدتی از او برای تدریس در همان جا دعوت  می شود . که حسادت دوستانش را به دنبال داشت . او در آن زمان تنها 8 سال داشت . با اینکه از همان  ابتدا در حد حرفه ای ها بود ولی خیلی جنجالی بوده است . جت بعد از آن خانه را ترک می کند و برای اولین بار مقام قهرمانی را کسب می کند . و همین باعث می شود به عنوان نمایش دهنده بر روی میز تنیس در افتتاحیه مسابقات بین المللی انتخاب شود . سپس بورس تحصیلی تر بیت بدنی را به دست می آورد و کم سن و سال ترین دانشجوی دانشگاه می شود که به همراه 20 جوان فوق العاده چینی به تمرینات خود در ووشو ادامه می دهد . در تور ایالات متحده پذیرفته می شود . و چینی ها همه به طلای مسابقات دست می یابند . و جت اولین بار مزه قهرمانی در دنیا را تجربه می کند در همین زمان جایزه خونین ترین مسابقه چین را به دست می آورد . ولی طی یک حادثه با شمشیر سر خودش را زخمی می کند . جالب اینکه کسی متوجه زخامت او نمی شود تا موقعی که از شدت خونریزی بی هوش می شود . بعد از آن 12 سال پیاپی این مقام را حفظ می کند و از سوی کمیته برای خوش آمد گویی به رئیس جمهور آمریکا دعوت می شود و در 16 سالگی به کسی تبدیل می شود که همه جای چین او را می شناسند . او سپس سفر معنوی اش را آغاز می کند و با پروفسور مانسی قابل توجه در معبد شائولین در  سال 1979 وارد دنیای سینما می شود . و بازی او مانند بمبی صدا می کند او کوششی نافرجام در چند فیلم داشته ولی سالها بعد با ( متولد شده برای دفاع 1986 ) در مسیر تازه ای کارگردانی می افتد و آثاری چون ( روزی روزگاری در چین ) و ( سریال سای یوک ) در اوایل دهه 90 او را به درجه بالایی می رساند . لی در همه جا طرفدارانی پیدا می کند . وستاره اکشن آسیا می شود و فیلم هایش به توفیق جهانی دست می یابند . در سال 98 پس از رد پیشنهاد از سوی جکی چان ، برای بازی در نقش ویلین در اسلحه مرگبار 4 دعوت می شود و این تازه آغازی است برای اینکه او به سوپر استار هنرهای رزمی سینما تبدیل شود . ( با رومئو باید بمیرد 2000 ) و بوسه  اژدها 2001 ) کارش را ادامه می دهد اما به دلیل خشونت زیاد و خونریزی که به راه انداخته از ورود کودکان به سینما جلوگیری می شود . و او به همه قول میدهد که از این به بعد انسانی تر کار کند . در سال 2002 به جرگه بازیگران چینی فیلم قهرمان می پیوندد و در سال 2003 با ( DMX ) خواننده جنجالی رپ در از گهواره تا گور همبازی می شود . این فیلم بازسازی اثر ماندگار فریتز لانگ تحت عنوان ( M  را به نشانه مرگ بگیر ) می باشد . او در بی همتا نقش جالبی دارد کسی که قدرت عبور از دنیاهای موازی را دارد پس از کشته 120 همزاد خود و کسب قدرت آنها به یک ابر مرد تبدیل می شود ، اما همزاد 121 روی دست او بلند می شود . آخرین یلم او (  Danny the Dog  ) که اوایل امسال اکران شد . جت لی اکنون بازیگری محبوب در هالیوود است . که این روزها سخت مورد تایید تهیه کنندگان است . از بین آثار جت لی که انواع آسیایی آن هیچ جذابیتی ندارند و می شود به آنها تنها نردبان صعود این ورزشکار بازیگر را داد ، انواع هالیوودی به خصوص ( بوسه اژدها ) در ژانر خود یک شاهکار است . بازی فوق العاده جت لی و هنر نمایی او در انجام حرکات ، اسطوره ای بی بدیل از او ساخت و هنرپیشه نقش مقابل او بریژیت فوندا در قالب یک روسپی معتاد خوش درخشید و تنها عیب کار این بود که جت لی قدش کوتاه  بود و صحنه های رومانتیک کمی ناخوشایند به نظر می رسید .   

Jet Li en

 

                                        

 

 

          

+ نوشته شده توسط احمدی قوشچی در 90/11/19 و ساعت 16:32 |