ترجیح می دهم که صراحی های الماس احساسم، اندیشه هایم، معانی طلای کلمات اهورائیم را که رنگ و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان ماند وحتی بشکنم و بدست این نگاه ها و فهم های پیر ُسرفه ای مسلول خر نیافتد، "اَخ ُتف دان"ش نکنند...
خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ, غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز
خاموش مردن بهتر از نالیدن است.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۵/۱۵ ساعت 15:29 توسط احمدی قوشچی
|
...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)