
با تو از خویش نخواندم که مجابت نکنم
خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم
چنگی از دور به هُرم غزلم داشته باش
تا که در آتش احساس مذابت نکنم
گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست
سیل ناگاهم و بی گاه خرابت نکن
******************************
پابلو نرودا
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا را از من بگیر اما
خنده ات را نه گل سرخ را از من مگیر
سوسنی كه می كاری آبی را كه به ناگاه در شادی تو سر ریزمی كند موجی ناگهانی از نقره را كه در تو می زاید از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته كه دنیا را دیده است بی هیچ دگرگونی، اما خنده ات كه رها می شود و پرواز كنان در آسمان مرا می جوید تمامی در های زندگی را به سویم می گشاید عشق من، خنده ی تو در تاریك ترین لحظه ها می شكفد و اگر دیدی ، به ناگاه خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست، بخند ، زیرا خنده ی تو برای دستان من شمشیری است آخته . خنده ی تو ، در پاییز در كناره ی دریا موج كف آلودش را باید بر فرازد ، و در بهاران ، عشق من، خنده ات را می خواهم چون گلی كه در انتظارش بودم ، گل آبی ، گل سرخ كشورم كه مرا می خواند . بخند بر شب بر روز ، بر ماه بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره بر این پسر بچه ی كمرو كه دوستت دارد ، اما آنگاه كه چشم می گشایم و می بندم ، آنگاه كه پاهایم می روند و باز می گردند ، نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا نبندم .
...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)