لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام مستم.
باز می لرزد دلم دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های..!نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !
های..!نپریشی صفای زلفکم را،دست !
و آبرویم را نریزی،دل!
ای نخورده مست .... لحظه دیدار نزدیک است.
****
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیستنیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیری دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودن ها گناهی نیست.....
اخوان ثالث
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۲۸ ساعت 17:39 توسط احمدی قوشچی
|
...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)