امشب من و غم تنگ در آغوش هم هستیم تا صبح سحر باده به پیمانه و مستیم
دلدار من ار پای به کاشانه گذارد پیمانه به یک گوشه وسجاده بدستیم
میثاق من و دلبرم از روز ازل بود فریاد ز سجاده که پیمانه شکستیم
ا.س.ا (قوشچی)
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۵/۲۴ ساعت 16:18 توسط احمدی قوشچی
|
...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)