سیل در پهنهء ذهنم جاریست
زخم در قلب ترك خوردهء من خشك شده
لحظه ها تكراریست!!!!!!!!!

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنوسید که بد بودم و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید...........


ای رهگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مرا و عمق نوشته هایم را به دست فراموشی بسپار...


عيب كار اينجاست كه من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي كنم ، خيال ميكنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليكه آنچه هستم نبايد باشم


مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نكنم




...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)