ندانم كان مه نامهربان یادم كند یا نه ؟
فریب انگیز من ، با وعده ای شادم كند یا نه ؟
خرابم آن چنان كز باده هم تسكین نمی یابم
لب گرمی شود پیدا كه آبادم كند یا نه ؟
صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل
كه تا گل در چمن باقی است ، آزادم كند یا نه؟
من از یاد عزیزان یك نفس غافل نیم اما
نمی دانم كه بعد از من كسی یادم كند یا نه؟
«رهی» از ناله ام خون می چكد اما نمی دانم
كه آن بیدادگر ، گوشی به فریادم كند یا نه؟
«رهی معیری»
...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)