مادری بود و دختر و پسری
پسرک از می محبت مست
دختر از غصه پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
یک شب آهسته با کنایه طبیب
گفت با مادر این نخواهد رست
ماه دیگر که از سموم خزان
برگها را بود به خاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید
خواهد از شاخه حیات گسست
پسر این حال را مگر دریافت
بنگر اینجا چه مایه رقت است
صبح فردا دو دست کوچک طفل
برگها را به شاخه ها می بست.
استاد شهریار
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۷/۰۱ ساعت 13:12 توسط احمدی قوشچی
|
...آه ای مرد تو اگر میدانستی ... که چه دردی دارد و چه رنجی دارد.. خنجر از دست عزیزان خوردن.. از من خسته نمی پرسیدی.....آه ای مرد...! چرا تنهائی..؟ (قوشچی)